دیوانه

خدا همیشه به دیوانه ها حواسش هست

تبلیغات تبلیغات

مزه ی مامان

یک قاشق از خورشت کرفس گرمی که تو قابلمه ی روحی بسته شده  برمیدارم ومزه میکنم. مثل همیشه همه ی مزه ها خوب و بجاست  جا افتاده و عطرِ خوش داره  اما شوری اشک میپیچه تو دهنم. از شُکر این قاشق خورشت کرفسی که هست. از تلخی این واقعیت که ممکنه یه روزی_دور ایشالله _ممکنه نباشه. مزش، مزه ی بودنه. و خداروشکر که دارمش.       پ.ن: فکر میکنم کاش اون روزا که خونه خودم نبودم میفهمیدم این مزه رو .تا فرصتا بیشتر باشه برا مزه مزه کردنش. بعد فکر میکنم شاید اینک الان بیشتر قدر داره برام بودن مامان بابا، بخاطر اینه که همیشه کنارم نیستن...   پ.ن۲: به علی میگم فکر کنم ترس وجودی من مرگه.
ادامه مطلب

«چه آسون دل به تو بستم منی که سخت میگیرم»

دکتر ازم پرسید چند سال پیش موقع ازدواجت اومدی پیشم نه؟ گفتم اره:) گفت : اون موقع هم خیلی سختگیر بودی! گفتم: یک وقتهایی فکر میکنم شاید اگر عاشق نمیشدم هیچوقت[جرئت نمیکردم] ازدواج کنم.         پ.ن: و عشق اتفاق قشنگی بود. پ.ن2: دچار باید بود...دُچار یعنی عاشق:)   پ.ن3: ولی دنیا یه کنسرت شادمهر سهممون نشه؟
ادامه مطلب

خیال و بهار

دلدار! امروز بهار بود و باران می بارید. من به درخت های سبزِ تازه-جانِ بهار نگاه میکردم و آسمانِ گرفته. به شر شر باران گوش می دادم و خیال می بافتم. روزی می رسد که ما خانه ای داشته باشیم با آجر های سفالی؛ آجر هایی که شاید کاشیِ آبیِ «یا لطیف»ی را در آغوش گرفته باشند. خانه ای با حیاطی رو به آفتاب و پنجره های بزرگ. حیاطمان اندازه ای است که در دلش درخت های جوانِ سبز برای صبح های بهار، فرشی لاکی برای عصر های تابستان، آدم برفی کوچکی برای زمستان و کوهه برگی در پاییز جا بگیرد. حیاطمان باید میدانی برای دویدن کودکانمان داشته باشد؛ دروازه ای برای فوتبال، حوضی برای آب بازی و کنجی برای خانه سازی. ما در این خانه زندگی خواهیم کرد و عشق خواهیم ساخت. من ظرف ها را می شویم ؛ تو خرید ها را جا به جا میکنی. ساعتی را میخندیم، گریه میکنیم ... از رنج هایمان و زخم هایمان و التیام هایمان میگویم اما پنجره ها... پنجره
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها